تبليغاتX
فرصت زندگی
میخواهم درباره مراحل رشد عرشیای نازم و روزهای زندگی ام بنویسم

با سلام به دوستان خوبم

خيلي تنبل شده ام و دير آپ ميكنم .از عرشيا بگم كه با صدرا يكي از همكلاسيهاش  خيلي دوسته و خيلي دوستش داره .مشق نوشتنشون به سه خط در روز كاهش پيدا كرده واسه همون خيلي سريع توي دو تا سه دقيقه مشقش رو مينويسه . هفته قبل معلمشون براي پدر مادرها جلسه گذاشته بود ميگفت : مشق را كم كرده ام چون بچه ها ديگه دست به قلم گرفتنشون خوب شده و براي اينكه خسته نشن اگه درست مينويسن سه خط مشق بسه و ساعت شروع و پايان مشق رو هم بايد بنويسيم خانمشون گفت : يكي از بچه ها كه خوب مينويسه بعد به من اشاره كرد عرشيا هر چي ميگم سه خط بسه ميگه من دوست دارم يه صفحه بنويسم . من !!!!!!! عرشيا منو ميكشت تا يه صفحه بنويسه حالا تو مدرسه گفته من دوس دارم . !!!!!!!!!!!!

اومدم خونه مجبورش كردم فقط سه خط بنويس. كمي قهر كرد بعد راضي شد . واقعا كه از دست بچه ها .( منو ميكشت تا بنويسه اونجا ميگه دوست دارم بنويسم )

ديروز 5/2 تا 5/5 جلسه اوليا مربيانه بايد برم

1- شنبه هم بچه ها رو بردن نمايش عروسكي بيشتر درباره بهداشت بوده .

2- عرشيا پريروز كه رفتم خونه اومد توي گوشم گفت : مامان خانم معلم لپم رو كشيد و گفت تو ميدونستي دانش آموز خوبي هستي . من گفتم : بله . گفت پسر خوبي هم هستي گفتم . بله . 

3- ديشب عرشيا اومد منو بوسيد چند تا پشت سرهم. من تعجب كرده بودم آخه زياد اهل بوسيدن نيست . بعد گفت مامان تصميم گرفتم تو رو هم اندازه بابا دوست داشته باشم . من بوسيدم و گفتم مرسي قربونت برم همينجوري 5 دقيقه اي توي بغلم موند . واي چه احساس قشنگي بود . قربونش برم . عرشيا هميشه ميگفت مامان من بابا رو از تو كمي بيشتر دوست دارم . حالا ديگه پسرم مارا مساوي دوست داره.

4- چند روز بود مهمون داشتيم چند تا از اسباب بازيهاش رو بچه ها شكستن كلي عصباني شده بود و با بچه ها دعوا ميكرد و جديدا عصبانيتش با لگد و مشت و ايناست اما چون نميتونست بچه ها رو بزنه به ديوار و و تخت لگد و مشت ميزد . معمولا به من نميزنه  اما با باباش كه قهر و دعوا  ميكنه رحم نميكنه . البته فكر كنم اقتضاي سنه و رفع ميشه .

5- بچه ها داريم جابجا ميشيم و خونمون رو عوض ميكنيم دلم ديشب پر شده بود و اشكم داشت در ميومد . نميدونم چرا اين تصميم وحشتناك را گرفتم اما ديگه جاي برگشت نيست .

6-  دهم آبان از طرف اداره ميريم كيش . فكر كنم دلم پيش عرشيا  ميمونه .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 16:14  توسط مامان  | 

سلام به دوستان گلم

عرشيا از مدرسه اش و همكلاسيهاش و معلمش خوشش اومده البته فقط اسم چند تا از همكلاسيهاشون رو ميدونه . نميدونم چرا اسم بچه ها را نميپرسه يا دقت نميكنه . شايد اين خصلت بچه ها باشه .

كمي از مشق نوشتنش بگم معمولا خانوم معلمشان يك صفحه بهشو ن تكليف ميده . عرشيا وقتي نهارش رو ميخوره مامانم تا من بيام صدبار ميگه عرشيا بنويس و عرشيا نمينويسه ميگه مامانم بياد من كه اومدم گفت بابايي بياد بعد مينويسم ميره سراغ بازيهاشو و توپ و تلويزيون اما من بايك برخورد جدي آوردمش سر ميزش . روز اول هر حرف رو كه مينوشت مداد رو ميذاشت و بلند ميشد مشقش ساعت 3 شروع شد 7 تمام شد . . تا كم كم حالا پيشرفت كرده ديروز من از اداره اومدم ديم بهم ميگه ماماني چشاتو ببند از پله ها بيا بالا . من هم چشامو بستم . باز كردم ديم مشقش رو تميز و خوب و كامل نوشته كلي بوسيدمش .

بابا كلاس اولي داشتن هم كلي سخته ها .

روز اول كتاب بنويسيم و پاك كنش  رو جا گذاشت روز دوم مدادش رو جا گذاشت . الان دو روزه كه قمقمه اش رو جا ميذاره . امروز صبح ميگه مامان ديگه قمقمه لازم نيست برام يه آب معدني كوچيك بذار !!!!! فكر كنم از خير قمقمه اش گذشته .

يه كمي از خودم بنويسم اداره ما قراره عده اي از خانومها رو ببره كيش . من خيلي دوست داشتم با دوتا از همكارام اسمهامون باهم دربياد . اما متاسفانه اسم دوتامون دراومد اسم يكيمون در نيومد . بعد يكي ديگه اي اسمش دراومد كه كمي خطر ناكه و بايد وقتي باهاش هستي خيلي مراقب خودت باشي . حالا اين همكارم كه دوست داشتم اسمش دربياد كمي دلخوره . و ميگه شما بايد به مدير ميگفتين كه اين طرز انتخاب درست نيست و بايد قرعه كشي ميكرد . در صورتي كه مديرمون به من گفت : راستي چند روز پيش براي كيش اسم شما و خانم ب را رد كردم بعد هم گفت فعلا مسكوت بمونه . يعني نپرسيد ردكنم يا نه . گفت رد كردم . بعدش هم ارباب رجوع و اومد و حرفش رو عوض كرد .

بالاخره  من كه خيلي دوست داشتم برم حالا زياد به اين سفر راضي نيستم . شايد هم انصراف دادم . همسري ميگه هواپيماها اعتباري نيست زياد دلش راضي به رفتن من نيست . به عرشيا نگفتم سه روزه است گفتم زودي ميام . گفت : مامان با هواپيما نرين ها مگه نميبيني هر روز يه هواپيما تو تلويزيون ميفته . با ماشين برين . قربونش برم من .

باز هم اين روزها دلم از اداره گرفته . دوست ندارم صبحها بيام . اون همكارم كه ميگم كمي خطر ناكه هي داره موش ميدوونه . ازش بدم مياد . كاش هيچوقت آدم توي زندگيش با اينجور آدما برخورد نميكرد . خدايا خودت به خير بگذرون . از دو رويي و نفاق بدم مياد اينجور مسائل منو افسرده و بي دفاع و ضعيف ميكنه . احساس ميكنم هيچ راه فراري نيست . البته كساني كه آنها را باور ميكنند به نظر من از خود اون آدمها بدترند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 17:45  توسط مامان  | 

عرشيا جان پسر دلبندم عزيزتر از جانم تولدت مبارك الهي صدها سال سلامت . شاد و موفق و صالح زندگي كني و زندگيت سرشار از خوبيها باشد ما مادر و پدرت برايت بهترينهاي دنيا و همه عالم را خواهانيم.

31شهريور هم روز تولدشه هم اولين روز مدرسه اش . خيلي ذوق داشتم براي اولين روز مدرسه اش شكر خدا مدرسه اش خيلي خوب بود عرشيا كلاس خانم بيسادي افتاد كلاس " اول ب" خانم معلمش ميگن خيلي خوبه . مدرسه عرشيا اينا براي كلاس اوليها حياط جداگانه از بچه هاي كلاس بالايي گذاشتن دستشويي و آبخوريشون هم جداست از اين موضوع خيلي خوشحال شدم چون هميشه نگران بودم سال بالاييها هلشون بدن يا بندازتشون . براشون كلاسهاي نقاشي و ورزش رزمي  هم فوق برنامه گذاشتن كلاس زبان هم اگه متقاضي به اندازه باشن تشكيل ميشه . كلاسهاشون هم 20نفره است قبلا دو تا كلاس 30نفره بود اما الان 3تا كلاس 20نفره اش كرده اند كه خيلي خوب شده اينجوري بهتر به دانش آموزا ميرسن .

عرشيا اولش اخمهاش تو هم بود اما خوشبختانه چند تا از همكلاسيهاي پيش دبستانيش رو ديد ديگه خنديد و رفت باهاشون حرف زد با صدرا و يعقوبي و اسماعيلي از همكلاسيهاي فبليش توي اين كلاسش همكلاسي شده . با صدرا روي يه نيمكت نشستن . با چند تا از مامان همكلاسيهاش آشنا شدم . شكر خدا روز خوبي بود

تولد پسركم هست عكساش رو بعد از جشنش ميذارم .

راستي خواهرم اينا رشت اومدن خواهرم با دختر داييم اينا اومدم دختر داييم دوتا بچه داره يكي دختر يكي پسر . خالم اينا هم بعدش اومدن. گفته بودم كه خواهرم بخاطر فوت مادر شوهرش عروسي نگرفته بود رفتن مسافرت بعد سرزندگيشون حالا خواهرم بعد از 3 سال تصميم گرفت بره لباس عروس بپوشه و بره آتليه عكس بگيره . من واسش لباس اينارو  انتخاب كردم و نوبت آرايشگاه و آتليه هم گرفتم عيد فطر كه بخاطر عروسي دوستش اومدن رشت اول عروس شد و عكساش رو گرفت بعد اومد خونه كلي جشن راه انداختيم . غروب لباساش و مدل موهاش رو عوض كرد رفت عروسي دوستش . خيلي خوش گذشت .

خيلي حرف زدم فعلا باي اين هم عكساي عرشيا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 18:50  توسط مامان  | 

سلام به دوستان خوبم

از اين روزها بگم روزهاي سختي بود پدر شوهرم كه سنش 80 به بالاست 27مرداد از دوتا پله افتاد و لگنش شكست عملش كردند تا ديروز بعد از ظهر بعد از 13، 14 روز مرخص شد تمام اين مدت همسري با هاش بود فقط روزها 3تا 4 ساعتي ميومد خونه و ميخوابيد . خيلي خسته شده بود . الان هم با هاش رفته خونشون و مراقبتش رو ميكنه. عرشيا ديشب دلش براي باباش دلتنگ شده بود . كلي نازشو كشيدم ديگه .

راستي پريروز رفتم فرم مدرسه اش رو گرفتم سورمه اي ايه . بعد از ظهري هم رفتيم براش كتوني و كيف خريدم اصلا نذاشت من نظر بدم اولين مغازه كتونيش رو انتخاب كرد مرد عنكبوتي چراغدار و كيفش هم مرد عنكبوتي داره  من دوست داشتم كتوني سفيد بخرم و كيف كوله اي زيپدار . اما حرف گوش نكرد كه نكرد. من كلي ذوق كردم براي لباس كلاس اوليش . قربونش برم من .اومدني توي ماشين خوابش برد رسيديم خونه بيدارش كردم رفتيم خونه عزيزجون تند تند لباس فرمش و كيف و كفشش رو پوشيد با اون قيافه خواب آلود، من هم ازش عكس گرفتم.بعد مبينا برادر زاده ام كه خيلي دوست داره مدرسه بره سه سال و نيمه است لباساي عرشيا رو پوشيد . عرشيا اولش نميداد راضيش كردن بده اما همش نگران كتوني و كيفش بود.

 

ما كم كم در تدارك جابجايي منزل هستيم با تمام سختيهايي كه جدايي برام داره اما دوست دارم تنوعي به زندگيم بده . با اينكه ميدونم مكان فعلي خيلي مزايا داره اما عجيبه كه انگار بايد جام رو عوض كنم دلم حكم ميكنه يه جاي ديگه . اميدوارم پشيمون نشم البته احتمالا يه ماهي طول ميكشه چون ميخوايم نقاشي كنيم همسري هم كه درگيره پدرش هست هنوز نقاش نياورده . شايد پاركت كرديم . بالاخره احساس ميكنم جلوم مه آلوده و نامعلومه اما دوست دارم برم و دل به دريا بزنم خودم هم از اين احساسم تعجب ميكنم . خوشي زده زير دلم .اميدوارم يه روزي اينجا ننويسم من پشيمونم بلكه بنويسم تنوع خوبي است .

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 18:11  توسط مامان  | 

با سلام به دوستان خوبم

 اين روزها به كارهاي عرشيا دقيق شده ام صبح روزهاي فرد هفته از ساعت 10تا 11.30باشگاه ژ‍يمناستيك ميرود وقتي با باباييش ميان البته بعد از كمي خريد كردن ، توي پاركينگ فوتبال و دوچرخه بازي ميكنند وخيس عرق مياد بالا خونه عزيز جون بعد از شستن دست و صورت و تعويض لباسها كه اين كار براش معضليه !! عرشيا اصلا علاقه اي به عوض كردن لباسهاش نداره . بعد ناهار و شيطوني كردن و از سر و كول بابا بزرگيش بالا رفتن و بعد تماشاي تلويزيون و در صورت اجازه بابا ديدن cd  تا اينكه من ميام مياد استقبال منو و هر روز سعي ميكنه برام يه خبر خوب داشته باشه . بعد كه خبرش رو بهم داد ميگه حالا مامان تو چه خبر خوبي داري . به زور ازم خبر خوب ميخواد . بعد كمي با اسباب بازيهاش كه چه عرض كنم بيشتر با توپش بازي ميكنه و حتما كارتون سوباسا را ساعت 6.30 نگاه ميكنه بعد ساعت 7 هر روز با بابا بزرگش توي پاركينگ فوتبال وقتي بالا مياد تمام لباساش و سر و كله اش خاكي و خيس عرق . معمولا ميره حموم خودش تنهايي دوش ميگيره . بعد هم عصرونه و شيطوني .

آنقدر بازي ميكنه كه ديگه ني قليون شده . اگه بيرون باشيم سر ساعت 7 كه تايم بازيش با بابا بزرگشه بهانه مياره بريم خونه و ...

يا دم رفت بگم پسري به خوندن هم علاقه مند شده كتابهاي داستان كوچيك رو مياره و به كمك باباش  ميخونه . بعد هم تنهايي ميخونه قربونش برم . اما پيش دبستانيشون نوشتن رو اصلا بهشون ياد نداده . ايشاله تا مدرسه .

من كه اصلا حوصله ندارم براش داستان بخونم جالبه كوچيك بود حتي وقتي حامله اش بودم براش بعضي وقتا كتاب ميخوندم . الان كه بچه ام علاقه منده من حوصله ندارم واقعا كه !!! منم ميگن مادر!!! اما باباييش براش ميخونه كلا همسري خيلي براي عرشيا تو بازي و چيزاي ديگه وقت ميذاره دستت درد نكنه عزيزم .

 عرشيا عشقش اينه كه من از خاطرات بچگيهام براش بگم . مثلا وقتي كار خوبي ميكنه ميگه مامان جايزم اينه كه از مدرسه رفتنت برام تعريف كني .حالا به يكي دو تا خاطره كه ول نميكنه .

از خودم بگم خوبم ديروز يكي از دوستاي دوران دبيرستان كه بهش گفته بودم كار استخدامم درست شده زنگ زدو گفت :" دوشنبه ما ميريم از طرف تو پيتزا بخوريم بيا حساب كن" . كلي خنديدم چون اونا كه استخدام شده بودن چند سال پيش همشون پيتزا داده بودند وحالا نوبته منه " امروز قراره بريم گفتم بچه هاتون رو هم بيارين چون عرشيا خيلي دوست داره با هاشون مخصوصا آيين و نيما بازي كنه  .

ديروز ماموريت تهران بودم چقدر طرز لباس خانمهاي شهرهاي ديگه با ما فرق ميكنه اين اداره ما خيلي به لباس گير ميدن ما هميشه روپوشهاي گشاد و مقنعه هاي بلند و تيره ميپوشيم اما خانمهاي بيشتر شهرها خيلي تر و تميز لباس پوشيده بودن . خوشم اومد .

ماه رمضون هم داره مياد . چقدر از ساعات كاري اين ماه خوشم مياد 8.30 ميايم 13يا 13.30 ميريم . آخجون

ببخشيد خيلي حرف زدم فعلا باي .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 22:43  توسط مامان  | 

باسلام به دوستان خوبم

 سه شنبه هفته پيش عرشيا واكسن 4تا 6 سالگي اش را زد به دو تا دستاش . دو روز تب كرد و دست چپش را تكون نميداد از پنج شنبه بعد از ظهر به بعد شكر خدا خوب شد .

ديروز عقد يكي از دوستان قديمي ام بود خيلي خوشحال شدم ماه و مهربونه اميدوارم خوشبخت بشه . خيلي دوستش دارم . جالبه بگم  بين ما دوستا از همه خوشگلتر و خانمتر اما از هممون ديرتر ازدواج كرد. اوايل بعلت اينكه ميخواست درسش را بخونه خواستگاراش را رد ميكرد . بعد هم خيلي خواستگار هم كفو نمي اومد اما بالاخره شاهزاده سوار بر اسب سفيد اومد . شوهرش شكر خدا بسيار مرد موجه و متيني هستن اميدوارم زندگي سرشار از محبت و شادي و آرامش داشته باشن.

عرشيا از اشتباهاتش خيلي ناراحت ميشه مثلا اگه اشتباه كوچكي بكنه مثلا ليوان آب رو بريزه يا اشتباها يه كلمه اي رو اشتباه ادا كنه  خيلي ناراحت ميشه با اينكه من هيچ وقت بخاطر اينكارا باهاش دعوانكردم . نميدونم چه جوري اين حس را از بين ببرم . اگه راهكاري دارين لطفا راهنماييم كنين.

بعضي وقتا براتون پيش اومده بعد از سالها بفهمين كسي را كه فكر ميكردي خيلي بده بد نيست شايد خوب است . اما كسي را كه فكر ميكردين خوبه ، خوب نباشه شايد بد هم باشه .

يادم باشه درباره ديگران توي ذهنم  قضاوت نكنم .

بچه ها سه شنبه هفته پيش توي يه برنامه تلويزيوني شبكه باران ، درباره بخشي از كارمون صحبت كردم البته 8 نفر بوديم هر كدام توي دو تا بازه 2 دقيقه اي . با اينكه تمرين كرده بودم و پخش زنده هم نبود خيلي هل كردم و نتونستم اونجوري كه ميخوام صحبت كنم . ناخودآگاه با اخم و تند تند صحبت كردم . اميدوارم زمان پخشش كه هنوز اعلام نشده هيچكدام از مديرعامل و معاونين منو نبينن .

از ادارمون چند تا كارت شهر بازي گرفتيم تا حالا دوبار عرشيا را برده ام اما باز هم ميخواد بريم. امروز احتمالا ميريم.

فعلا باي

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 18:57  توسط مامان  | 

سلام به دوستان خوبم

روز پدر را به همه باباهای خوب و مهربون تبریک میگم . امیدوارم سایه پدرهای مهربون همیشه بالای سر همه بچه ها باشه .عرشیا برای باباییش یه پیراهن آبی آسمونی خرید . الهی به سلامتی استفاده کنه .

عرشیا هر روز بعد از دیدن کارتون فوتبالیستها در حالیکه تو خونه توپ رو به در و دیوار شوت میزنه . میره با بابابزرگش ( بابایی من) یکساعتی توی پارکینگ فوتبال میکنه . بیچاره بابام وقتی میاد بالا دیگه حالی نداره از بس عرشیا میدوونتش . تازه بالا هم که میان یکسره از سرو کول بابام بالا میره . متاسفانه چون بابام نازش رو خیلی میخره عرشیا اصلا مراعاتش رو نمیکنه .

از کارتونهای  تلویزیونی  مورد علاقه عرشیا البته بجز سی دی هایی که هرکدوم را هزاربار میذاره . براساس اولویت دوست داشتن: فوتبالیستها- می می- پلنگ صورتی –مستر بین -  برنامه بیست20- جالبه عرشیا زیاد فتیله رو نگاه نمیکنه برعکس من که خیلی دوست دارم .

دیروز کمی حال ندار بودم . عرشیا و باباش میخواستن بریم دریا شنا کنند . من گفتم نمیام حالم خیلی خوب نیست . عرشیا بهم گفت : مامانی همیشه مریضه ؟   من :!!!!!!!!!!  گفتم:فقط امروز رو نمیتونم من که همیشه دوست دارم بیرون بریم . واقعا که بچه ها چه نسبتهایی به آدم نمیدن .

فعلا بای

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 21:52  توسط مامان  | 

سلام به دوستان گلم

دلم براتون تنگ شده بالاخره موفق شدم به تنبلی غلبه کنم و بیام مطلب بنویسم.نمیدونم از چی بگم میخوام موردی بنویسم

1-  عرشیا جونم باشگاه میره آموزش مقدماتی  ژیمناستیک و بسکتبال البته باباییش هم باهاش میره توی همون باشگاه و همون ساعت تا پسری تنها نباشه همسری رشته بدنسازی میره .کلی به عرشیا خوش میگذره بعد از تمرین بعضی روزها بچه ها فوتبال هم میکنند که عرشیا از همه بیشتر کیف میکنه تازه باباش میگه گلزنیش از همشون بهتره قربونش برم من .

2-  از اداره بگم که اتفاق خوب کاریم اتفاق افتاد ما بعد از 9سال کار قراردادی داریم استخدام میشیم . از اول تیرماه حکم استخدامی ما تایید گردید.این اتفاق برام خیلی ارزنده است. البته باراحساسی  این موضوع برام خیلی مهمتره این حرفم رو تنها اون دسته آدمهایی که این مشکل را داشته اند درک میکنند.

3-  همسری هم خوبه یکی از نرم افزارهاش ثبت شد . که من از صمیم قلبم یهش تبریک میگم . الان هم روی یه کار جدید داره کار میکنه البته ایندفعه کار گروهی داره میکنه . که امیدوارم موفق بشه .

4-  بچه ها یه چیزی منو رنج میده من توی فامیل و دوستام خیلی در ارتباط برقرار کردن موفقم البته اگه تعریف از خودم نباشه . چه فامیل همسری چه فامیل خودم . اما توی اداره خیلی تنهام بعضی وقتا خیلی دلم پر میشه اما نمیتونم به کسی بگم .  من اینجوری را نمی پسندم . اما در هر حال من باید خودم و اصلاح کنم و 7 ساعت اداری را کارکنم بدون هیچ احساس.این با روحیات من سازگار نیست اما چاره ای نیست .جالبه روزهایی که توی اداره از چیزی دلم میگیره و مجبورم ساکت باشم وقتی میرم خونه تند تند همه را برای همسری میگم و بعد احساس میکنم آخی چقدر دلم سبک شد . دوباره روحیه شادم رو بدست میارم . واقعا که من دیگه کی ام نه؟!!

5-    راستی یه دندون بالایی جلویی عرشیا افتاد .بهش میگم: عرشیا بی دندون میخنده میگه : افتاد تو قندون و ...

6-  یه نظر سنجی بنظرتون برای دیوارهای خونه  رنگ بهتره یا دیوارپوش بلکا یا کاغذ دیواری . بلکا خیلی خوشگله اما شنیدم تمیز کردنش سخته . لطفا راهنماییم کنید .

 

فعلا بای

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 17:33  توسط مامان  | 

سلام به دوستان گلم

  12 خرداد پیش دبستانی عرشیا تموم میشه پنج شنبه قبلتر براشون جشن فارغ التحصیلی گرفتند و عکسش رو هم قاب شده فرستادند با 4 تا عکس که با بچه ها گرفته بودند. عرشیا از اینکه مهدشون داره تموم میشه ناراحته .

برای مدرسه هم شاهد اسم نویسی میکنم .

این روزها کمی ادارمون شلوع پلوغ بود.

امروز آقای سرویس عرشیا اینا گفته میخواد بهشون بستنی بده . عرشیا خیلی ناراحت بود اول گفت نمیرم .بعد گفت آخه استخر توپ امروز داریم . میرم . گفتم مامانی چرا نگرانی . گفت آخه میترسم آقای م... برامون کیم بخره . گفتم بگو من فقط لیوانی میخورم . بالاخره راضیش کردم . آخه همیشه عرشیا  واسه بستنی خوردن باید بشقاب زیرش بگیره تا نریزه . واسه همون نگران بود بالاخره با دنیایی از اضطراب راهی شد .

دو تا رومان توی این مدت خوندم خیلی قشنگ بودند. یکی دختر مریلین و یکی هم یادم رفت!

یک تجربه بزرگ اداری هم پیدا کردم بچه ها همیشه یادمون باشه توی محیط اداری هیچوقت زیر هیچ طوماری که یه گروه نوشتند و میخوان تایید بگیرند امضا نکنیم . من اینکار را کردم . بعد هم خیلی ناراحت شدم . چون معمولا از اون طومار هزار و یک برداشت و سواستفاده میشه که من هم جز امضا کنندگانش بوده ام. بالاخره تجربه بدی بود اما به خیر گذشت .

عرشیا نمیذاره تو خیابون دستش رو بگیرم میگه خودم بزرگم احتیاج نیست دستم رو بگیرین . خیلی مغرور شده و احساس بزرگی میکنه فسقل! چنرروز پیش داشتیم میرفتیم پارک نزدیک خونموم من دستش رو گرفته بودم و داشتیم حرف میزدیم . یهو متوجه شد که دستشو گرفتم . سریع دستش رو ول کرد و گفت من دیگه بچه نیستم . ( بااخم تمام . تازه اینور اونور رو نگاه کرد ببینه کسی ندیده باشدش .

چند تا عکس از یه روز تعطیل توی ماسال :

  

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 20:51  توسط مامان  | 

سلام به دوستان گلم

  چند روز پیش عرشیا امتحان زبان  داشت گفتم مامان بیا تمرین کنیم نیومد من عصبانی شدم گفتم : دیگه باهات حرف نمیزنم .اصلا حرفمو گوش نمیدی و ...بلند شدم رفتم تو اتاق.  عرشیا گفت: " چه رمانتیک "   من که تو عصبانیت خندم گرفته بود گفتم این حرفا رو از کجا یاد گرفتی ؟ با خنده زیرکانه ای گفت : آشتی کردی! از کارتون گارفیلد یاد گرفتم .

چند روز پیش سراغ جورابا رفته بود در حالیکه بینی اش را گرفته بود میگفت : لطفا اکسیژن لازم دارم. میشه !

خلاصه پسری با بلبل زبونیش دل من و باباش رو نرم میکنه دیگه .

جدیدا اعتقاد پیدا کرده که از همه ما قویتره. میگه  فقط یه کمی از بابایی ضعیف ترم که دارم از اونم قویتر میشم . من چون نمیخوام زیر ضربه هاش هلاک شم اول مبارزه تسلیم میشم اون هم کیف میکنه .

واقعا چقدر دنیای پسرها با دختر ها فرق میکنه .

یه شب عرشیا پرسید مامان کی پیش دبستانیم تموم میشه ؟ من گفتم : یه ماه دیگه میشه سی روز دیگه . دیگه مهد نمیری و باید از خانم و همکلاسیهات خدا حافظی کنی . دیدم عرشیا ناراحت شد چند لحظه بعدبغض و بعد صورتش رو از من برگردوند . بله ! آقا داشت گریه میکرد . اونقدر هم مغروره دوست نداشت من گریه اش رو ببینم . گفتم قربونت برم چی شده ؟ گفت هیچی و بازم گریه . گفت: اصلا دلم برای خانم مربی ام تنگ نمیشه دلم برای بچه ها هم تنگ نشده . ( من هم با این اینجور حرف زدنهام )

قربونش برم با زبون بچگونش اعتراف کرد که دلتنگه اونا میشه . کلی بوسیدم  و بابایی اومد بازی و از حال و هوا ی گریه در اومد . اما چند روز بعد دوباره با غصه پرسید .من کلی با حرفام ارومش کردم .قربون دل کوچیکت برم .

من هم خوبم این روزها منتظره یه اتفاق خوبم همون اتفاق کاری که گفته بودم . دعا کنید بیفته .

همسری هم خوبه و مثل همیشه سرش شلوغ پلوغه . اما ما دیگه عادت کردیم . همیشه میگه این هفته بگذره سرم خلوتتر میشه اما نمیدونم چرا اون هفتهه نمیگذره .دوباره هفته بعد و همون وعده وعید .

یه خبر خوب خواهریم میخواد خونه بخره خیلی خوشحالم چون من و مامان بیشتر از خودش براش دعا میکردیم . امیدوارم معاملشون جور بشه . البته بالاشهر نیست اما همینکه فعلا یه چیزی جور کنن بنظرم عالیه . امیدوارم دیگه بهونه هاش برای بچه دارشدن هم تموم بشه و من خاله هم بشم .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 20:55  توسط مامان  |