تبليغاتX
فرصت زندگی

فرصت زندگی

میخواهم درباره مراحل رشد عرشیای نازم و روزهای زندگی ام بنویسم

سلام به دوستان خوبم

حال و هواي عيد را دوست دارم . بازار رو تو اين روزها دوست دارم شلوغي خيابونها رو دوست دارم ماهي هاي قرمز توي تنگ رو دوست دارم لباس عيد خريدن تو شلوغي عيد رو دوست دارم با اينكه بهمن لباس خريده بودم اما دوباره دلم خواست تو اين شلوغي برم براي عرشيا لباس عيد بخرم . خونه تكوني و بوي تميزي رو دوست دارم . خدايا اين روزها و سال نو براي همه پر از ميمنت و شادي باشه .

عرشيا كارنامه ترمش رو اوايل اسفند گرفت همه رو بسيارخوب شده گلكم . ميخواستم عكس كارنامه اش رو بذارم تا خودش بزرگ شد ببينه فعلا موفق نشدم سعي ام رو ميكنم . كارنامش توصيفيه .

چند هفته پيش عرشيا توي مدرسه سر يكي از دوستاش خورد به بيني اش و لبش بيني اش كلي خون اومد و لبش باد كرد . بردم دكتر گوش و حلق و بيني . گفت چيز مهمي نيست و پماد داد واسه داخل جداره بيني كه خشك نشه . اماگفت  لوزه اش كمي بزرگه آنتي بيوتيك داد بعد از 15روز بردم گفت بايد مدارا كني تا زياد اوت نكنه . فعلا كه خوبه اميدوارم لوزه اش خوب بشه و عرشيا رو اذيت نكنه .

اين روزها يكي از سرگرميهاي عرشيا اين شده كه توي word حرفاش رو مينويسه يا بقول خودش مهمها رو مينويسه . و هروقت من يا باباش ميخواهيم بريم بيرون يك ليست بلند بالا برامون توي يك كاغذ مينويسه كه اينها رو برام بخرين . چند شب پيش  باباي عرشيا دير اومد عرشيا هم كه هنوز آرايشگاه بيرون نميره گفت: من بيدار ميمونم تا بابا بياد موهام رو كوتاه كنه . مدرسه گفتن بايد موهاتو كوتاه كني . تا 5/10 بيدار بود كه ديگه خوابش برد. صبح زود با اينكه خيلي خوابش ميومد بيدار شد موهاش رو كوتاه كردو دوش گرفت . من بميرم واسه اين همه مسئوليت پذيري و حرف شنوي  پسرم.

عرشيا روز سه شنبه از طرف مدرسه رفتن موزه حيوانات كلي خوشش اومده بود و پيكش را هم گرفت و مدرسه اش تعطيل شد.

براي چهارشنبه سوري فشفشه آبشاري و بالن گرفتم عرشيا و مبينا كلي ذوق كردند و دورش ميدوييدند و دادو فرياد ميكردند . خونه مامان اينا بوديم .

عرشيا براي باباش نوشته بود با خط درشت و رنگ شده : عيدت مبارك – سال نو مبارك

تا باباش اومد بهش داد من گفتم پس من چي .گفت خوب الان مينويسم با خانواده .

من!!!!!!!!!!!!! هم خنده ام گرفت هم براي خودم متاسف . كه اين پسرم  چرا براي من از اين دلبريها نميكنه .

 

همسرمهربانم  پسر شيرين و زيبايم و دوستان خوبم سال جديد را سالي پر از شادي و بركت و موفقيت و سلامتي برايتان خواهانم . سال نوي همه تان مبارك باد .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 21:10  توسط مامان  | 

باسلام به دوستان

پس از 3ماه و نيم بالاخره موفق به نوشتن شدم در اين  مدت اتفاقات زيادي افتاده كه مهمترينش كه خيلي هم تلخ بود فوت پدرشوهرم بود اون خدابيامرز خيلي مريض بود بعد ازاينكه دوسال و نيم پيش سكته كرد چندماه پيش افتاد و لگنش شكست بعد از عمل لگن خيلي ضعيف و رنجور شد .

عرشيا خيلي گريه و بي تابي كرد و تمام لحظات خاكسپاري اش را با چشمان اشكبار دنبال كرد هركاري كردم نتونستم جلوش را بگيرم نبينه . همه اطافيان از ناراحتي و اشكهاي عرشيا اشك ميريختند .

روز دوم اومد بهم گفت : مامان دلم براي بابام خيلي ميسوزه ، اون ديگه بابا نداره . من تنهاش نميذارم .

باباش هر جا ميرفت عرشيا بهش چسبيده بود و خيلي عاقل شده بود .

بچه ها ميگفتند بيا بازي . اومد بهم گفت : مامان چرا ديگه چيزي دلم رو شاد نميكنه .

تا اينكه از روز سوم به بعد با كمك يكي از خواهرزاده هاي همسري كه روانشناسه كم كم بازي كرد و آرومتر شد .

بهش گفته بودن اگه اينهمه يكسره گريه كني آقاجون به خوابت نمياد . بچه ام روز سوم به بعد بغضش رو ميخورد .و چشماش پر از خون ميشد . كه بردمش توي اتاق باهاش صحبت كردم .

حالا كه حدود 20روزي گذشته خيلي خوب شده . شكر خدا .

 

خوب از چند روزي كه نبودم بگم.  زياد چيز خاصي يادم نيست  . كيش خيلي خوش گذشت اما تصميم گرفتم بدون خانواده هيچ سفر چند روزه اي را قبول نكنم .

 

راستي من به خونه جديد رفتم و از مكان جديد هم راضي ام . از مامانم اينا دور شدم اما مامان جون همچنان حمايتهاي غذايي اش ادامه داره !!!! اوايل خيلي دپرس بودم اما حالا همه مون عادت كرديم و راضي هستم.

خواهرم ماه پيش اومده بود رشت با دختر داييم اينا خيلي خوش گذشت .

 

از عرشيا بگم جديدا كه نوشتن يادگرفته هر روز آدرسمون را مينويسه به خانواده و دوستاش ميده و همه را به خونمون دعوت ميكننه . چند روز پيش يك ليست دوصفحه اي آورد و گفت : قراره من و بابا بريم اينا رو بخريم :

قالپاق- دنده- گاز- دنده- برف پاك كن- بوق- 6تا چرخ ( دوتاش زاپاس) – و 8 تا چراغ – و ...

گفتم ميخواي چيكار ميخوام ماشين درست كنم كه بتونه فرشها، ظرفها بشوره راهم بره . چند تا كار رو با هم بكنه .

 ميگه : مامان تصميم گرفتم ميام خونه مشقام رو زود بنويسم تا آزاد باشم روي اين ماشين فكر كنم.

تازه به همه هم گفته . مبينا برادر زاده ام گريه ميكرد : عمه جون عرشيا منو سوار ماشينش كه ميخواد بسازه نميكنه .!!!!!!!!!!!فرداييش عرشيا گفت : مامان دوتا صندلي بگيرم تا مبينا يا دوستام هم بتونن سوار بشن .!!!!!

كار جديد ديگه اي كه از عرشيا كشف كردم . اينه كه خيلي دست و دلباز شده . از يه بسته 12 تايي مداد ش يكي مونده ميگم بقيه اش كجاست . ميگه دوستام گفتن مدادت خوبه نوكش نميشكنه به ابوالفضل 5 تا به جواد 2 تا و ... دادم . پس خودت چي؟ شما ميخرين ديگه !!!

بعد كه باهاش صحبت كردم قراره ديگه وسايلش رو بدون اجازه به كسي نده .

مثلا اگه براش ني شير ميگيرم ميگه مامان 3تا كاكائويي3تا كاراملي

ميگ چرا 3تا براي جواد و ابوالفضل . بهش ميگم اونا مامانشون براشون ميخره .

بالاخره به من ميگن مامان بدجنس . حس بخشندگيش رو دارم از بين ميبرم !!!

خيلي حرف زدم فعلا باي

 

    

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 23:46  توسط مامان  | 

با سلام به دوستان خوبم

خيلي تنبل شده ام و دير آپ ميكنم .از عرشيا بگم كه با صدرا يكي از همكلاسيهاش  خيلي دوسته و خيلي دوستش داره .مشق نوشتنشون به سه خط در روز كاهش پيدا كرده واسه همون خيلي سريع توي دو تا سه دقيقه مشقش رو مينويسه . هفته قبل معلمشون براي پدر مادرها جلسه گذاشته بود ميگفت : مشق را كم كرده ام چون بچه ها ديگه دست به قلم گرفتنشون خوب شده و براي اينكه خسته نشن اگه درست مينويسن سه خط مشق بسه و ساعت شروع و پايان مشق رو هم بايد بنويسيم خانمشون گفت : يكي از بچه ها كه خوب مينويسه بعد به من اشاره كرد عرشيا هر چي ميگم سه خط بسه ميگه من دوست دارم يه صفحه بنويسم . من !!!!!!! عرشيا منو ميكشت تا يه صفحه بنويسه حالا تو مدرسه گفته من دوس دارم . !!!!!!!!!!!!

اومدم خونه مجبورش كردم فقط سه خط بنويس. كمي قهر كرد بعد راضي شد . واقعا كه از دست بچه ها .( منو ميكشت تا بنويسه اونجا ميگه دوست دارم بنويسم )

ديروز 5/2 تا 5/5 جلسه اوليا مربيانه بايد برم

1- شنبه هم بچه ها رو بردن نمايش عروسكي بيشتر درباره بهداشت بوده .

2- عرشيا پريروز كه رفتم خونه اومد توي گوشم گفت : مامان خانم معلم لپم رو كشيد و گفت تو ميدونستي دانش آموز خوبي هستي . من گفتم : بله . گفت پسر خوبي هم هستي گفتم . بله . 

3- ديشب عرشيا اومد منو بوسيد چند تا پشت سرهم. من تعجب كرده بودم آخه زياد اهل بوسيدن نيست . بعد گفت مامان تصميم گرفتم تو رو هم اندازه بابا دوست داشته باشم . من بوسيدم و گفتم مرسي قربونت برم همينجوري 5 دقيقه اي توي بغلم موند . واي چه احساس قشنگي بود . قربونش برم . عرشيا هميشه ميگفت مامان من بابا رو از تو كمي بيشتر دوست دارم . حالا ديگه پسرم مارا مساوي دوست داره.

4- چند روز بود مهمون داشتيم چند تا از اسباب بازيهاش رو بچه ها شكستن كلي عصباني شده بود و با بچه ها دعوا ميكرد و جديدا عصبانيتش با لگد و مشت و ايناست اما چون نميتونست بچه ها رو بزنه به ديوار و و تخت لگد و مشت ميزد . معمولا به من نميزنه  اما با باباش كه قهر و دعوا  ميكنه رحم نميكنه . البته فكر كنم اقتضاي سنه و رفع ميشه .

5- بچه ها داريم جابجا ميشيم و خونمون رو عوض ميكنيم دلم ديشب پر شده بود و اشكم داشت در ميومد . نميدونم چرا اين تصميم وحشتناك را گرفتم اما ديگه جاي برگشت نيست .

6-  دهم آبان از طرف اداره ميريم كيش . فكر كنم دلم پيش عرشيا  ميمونه .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 16:14  توسط مامان  | 

سلام به دوستان گلم

عرشيا از مدرسه اش و همكلاسيهاش و معلمش خوشش اومده البته فقط اسم چند تا از همكلاسيهاشون رو ميدونه . نميدونم چرا اسم بچه ها را نميپرسه يا دقت نميكنه . شايد اين خصلت بچه ها باشه .

كمي از مشق نوشتنش بگم معمولا خانوم معلمشان يك صفحه بهشو ن تكليف ميده . عرشيا وقتي نهارش رو ميخوره مامانم تا من بيام صدبار ميگه عرشيا بنويس و عرشيا نمينويسه ميگه مامانم بياد من كه اومدم گفت بابايي بياد بعد مينويسم ميره سراغ بازيهاشو و توپ و تلويزيون اما من بايك برخورد جدي آوردمش سر ميزش . روز اول هر حرف رو كه مينوشت مداد رو ميذاشت و بلند ميشد مشقش ساعت 3 شروع شد 7 تمام شد . . تا كم كم حالا پيشرفت كرده ديروز من از اداره اومدم ديم بهم ميگه ماماني چشاتو ببند از پله ها بيا بالا . من هم چشامو بستم . باز كردم ديم مشقش رو تميز و خوب و كامل نوشته كلي بوسيدمش .

بابا كلاس اولي داشتن هم كلي سخته ها .

روز اول كتاب بنويسيم و پاك كنش  رو جا گذاشت روز دوم مدادش رو جا گذاشت . الان دو روزه كه قمقمه اش رو جا ميذاره . امروز صبح ميگه مامان ديگه قمقمه لازم نيست برام يه آب معدني كوچيك بذار !!!!! فكر كنم از خير قمقمه اش گذشته .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 17:45  توسط مامان  | 

عرشيا جان پسر دلبندم عزيزتر از جانم تولدت مبارك الهي صدها سال سلامت . شاد و موفق و صالح زندگي كني و زندگيت سرشار از خوبيها باشد ما مادر و پدرت برايت بهترينهاي دنيا و همه عالم را خواهانيم.

31شهريور هم روز تولدشه هم اولين روز مدرسه اش . خيلي ذوق داشتم براي اولين روز مدرسه اش شكر خدا مدرسه اش خيلي خوب بود عرشيا كلاس خانم بيسادي افتاد كلاس " اول ب" خانم معلمش ميگن خيلي خوبه . مدرسه عرشيا اينا براي كلاس اوليها حياط جداگانه از بچه هاي كلاس بالايي گذاشتن دستشويي و آبخوريشون هم جداست از اين موضوع خيلي خوشحال شدم چون هميشه نگران بودم سال بالاييها هلشون بدن يا بندازتشون . براشون كلاسهاي نقاشي و ورزش رزمي  هم فوق برنامه گذاشتن كلاس زبان هم اگه متقاضي به اندازه باشن تشكيل ميشه . كلاسهاشون هم 20نفره است قبلا دو تا كلاس 30نفره بود اما الان 3تا كلاس 20نفره اش كرده اند كه خيلي خوب شده اينجوري بهتر به دانش آموزا ميرسن .

عرشيا اولش اخمهاش تو هم بود اما خوشبختانه چند تا از همكلاسيهاي پيش دبستانيش رو ديد ديگه خنديد و رفت باهاشون حرف زد با صدرا و يعقوبي و اسماعيلي از همكلاسيهاي فبليش توي اين كلاسش همكلاسي شده . با صدرا روي يه نيمكت نشستن . با چند تا از مامان همكلاسيهاش آشنا شدم . شكر خدا روز خوبي بود

تولد پسركم هست عكساش رو بعد از جشنش ميذارم .

راستي خواهرم اينا رشت اومدن خواهرم با دختر داييم اينا اومدم دختر داييم دوتا بچه داره يكي دختر يكي پسر . خالم اينا هم بعدش اومدن. گفته بودم كه خواهرم بخاطر فوت مادر شوهرش عروسي نگرفته بود رفتن مسافرت بعد سرزندگيشون حالا خواهرم بعد از 3 سال تصميم گرفت بره لباس عروس بپوشه و بره آتليه عكس بگيره . من واسش لباس اينارو  انتخاب كردم و نوبت آرايشگاه و آتليه هم گرفتم عيد فطر كه بخاطر عروسي دوستش اومدن رشت اول عروس شد و عكساش رو گرفت بعد اومد خونه كلي جشن راه انداختيم . غروب لباساش و مدل موهاش رو عوض كرد رفت عروسي دوستش . خيلي خوش گذشت .

خيلي حرف زدم فعلا باي اين هم عكساي عرشيا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 18:50  توسط مامان  | 

سلام به دوستان خوبم

از اين روزها بگم روزهاي سختي بود پدر شوهرم كه سنش 80 به بالاست 27مرداد از دوتا پله افتاد و لگنش شكست عملش كردند تا ديروز بعد از ظهر بعد از 13، 14 روز مرخص شد تمام اين مدت همسري با هاش بود فقط روزها 3تا 4 ساعتي ميومد خونه و ميخوابيد . خيلي خسته شده بود . الان هم با هاش رفته خونشون و مراقبتش رو ميكنه. عرشيا ديشب دلش براي باباش دلتنگ شده بود . كلي نازشو كشيدم ديگه .

راستي پريروز رفتم فرم مدرسه اش رو گرفتم سورمه اي ايه . بعد از ظهري هم رفتيم براش كتوني و كيف خريدم اصلا نذاشت من نظر بدم اولين مغازه كتونيش رو انتخاب كرد مرد عنكبوتي چراغدار و كيفش هم مرد عنكبوتي داره  من دوست داشتم كتوني سفيد بخرم و كيف كوله اي زيپدار . اما حرف گوش نكرد كه نكرد. من كلي ذوق كردم براي لباس كلاس اوليش . قربونش برم من .اومدني توي ماشين خوابش برد رسيديم خونه بيدارش كردم رفتيم خونه عزيزجون تند تند لباس فرمش و كيف و كفشش رو پوشيد با اون قيافه خواب آلود، من هم ازش عكس گرفتم.بعد مبينا برادر زاده ام كه خيلي دوست داره مدرسه بره سه سال و نيمه است لباساي عرشيا رو پوشيد . عرشيا اولش نميداد راضيش كردن بده اما همش نگران كتوني و كيفش بود.

 

ما كم كم در تدارك جابجايي منزل هستيم با تمام سختيهايي كه جدايي برام داره اما دوست دارم تنوعي به زندگيم بده . با اينكه ميدونم مكان فعلي خيلي مزايا داره اما عجيبه كه انگار بايد جام رو عوض كنم دلم حكم ميكنه يه جاي ديگه . اميدوارم پشيمون نشم البته احتمالا يه ماهي طول ميكشه چون ميخوايم نقاشي كنيم همسري هم كه درگيره پدرش هست هنوز نقاش نياورده . شايد پاركت كرديم . بالاخره احساس ميكنم جلوم مه آلوده و نامعلومه اما دوست دارم برم و دل به دريا بزنم خودم هم از اين احساسم تعجب ميكنم . خوشي زده زير دلم .اميدوارم يه روزي اينجا ننويسم من پشيمونم بلكه بنويسم تنوع خوبي است .

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 18:11  توسط مامان  | 

با سلام به دوستان خوبم

 اين روزها به كارهاي عرشيا دقيق شده ام صبح روزهاي فرد هفته از ساعت 10تا 11.30باشگاه ژ‍يمناستيك ميرود وقتي با باباييش ميان البته بعد از كمي خريد كردن ، توي پاركينگ فوتبال و دوچرخه بازي ميكنند وخيس عرق مياد بالا خونه عزيز جون بعد از شستن دست و صورت و تعويض لباسها كه اين كار براش معضليه !! عرشيا اصلا علاقه اي به عوض كردن لباسهاش نداره . بعد ناهار و شيطوني كردن و از سر و كول بابا بزرگيش بالا رفتن و بعد تماشاي تلويزيون و در صورت اجازه بابا ديدن cd  تا اينكه من ميام مياد استقبال منو و هر روز سعي ميكنه برام يه خبر خوب داشته باشه . بعد كه خبرش رو بهم داد ميگه حالا مامان تو چه خبر خوبي داري . به زور ازم خبر خوب ميخواد . بعد كمي با اسباب بازيهاش كه چه عرض كنم بيشتر با توپش بازي ميكنه و حتما كارتون سوباسا را ساعت 6.30 نگاه ميكنه بعد ساعت 7 هر روز با بابا بزرگش توي پاركينگ فوتبال وقتي بالا مياد تمام لباساش و سر و كله اش خاكي و خيس عرق . معمولا ميره حموم خودش تنهايي دوش ميگيره . بعد هم عصرونه و شيطوني .

آنقدر بازي ميكنه كه ديگه ني قليون شده . اگه بيرون باشيم سر ساعت 7 كه تايم بازيش با بابا بزرگشه بهانه مياره بريم خونه و ...

يا دم رفت بگم پسري به خوندن هم علاقه مند شده كتابهاي داستان كوچيك رو مياره و به كمك باباش  ميخونه . بعد هم تنهايي ميخونه قربونش برم . اما پيش دبستانيشون نوشتن رو اصلا بهشون ياد نداده . ايشاله تا مدرسه .

من كه اصلا حوصله ندارم براش داستان بخونم جالبه كوچيك بود حتي وقتي حامله اش بودم براش بعضي وقتا كتاب ميخوندم . الان كه بچه ام علاقه منده من حوصله ندارم واقعا كه !!! منم ميگن مادر!!! اما باباييش براش ميخونه كلا همسري خيلي براي عرشيا تو بازي و چيزاي ديگه وقت ميذاره دستت درد نكنه عزيزم .

 عرشيا عشقش اينه كه من از خاطرات بچگيهام براش بگم . مثلا وقتي كار خوبي ميكنه ميگه مامان جايزم اينه كه از مدرسه رفتنت برام تعريف كني .حالا به يكي دو تا خاطره كه ول نميكنه .

از خودم بگم خوبم ديروز يكي از دوستاي دوران دبيرستان كه بهش گفته بودم كار استخدامم درست شده زنگ زدو گفت :" دوشنبه ما ميريم از طرف تو پيتزا بخوريم بيا حساب كن" . كلي خنديدم چون اونا كه استخدام شده بودن چند سال پيش همشون پيتزا داده بودند وحالا نوبته منه " امروز قراره بريم گفتم بچه هاتون رو هم بيارين چون عرشيا خيلي دوست داره با هاشون مخصوصا آيين و نيما بازي كنه  .

ديروز ماموريت تهران بودم چقدر طرز لباس خانمهاي شهرهاي ديگه با ما فرق ميكنه اين اداره ما خيلي به لباس گير ميدن ما هميشه روپوشهاي گشاد و مقنعه هاي بلند و تيره ميپوشيم اما خانمهاي بيشتر شهرها خيلي تر و تميز لباس پوشيده بودن . خوشم اومد .

ماه رمضون هم داره مياد . چقدر از ساعات كاري اين ماه خوشم مياد 8.30 ميايم 13يا 13.30 ميريم . آخجون

ببخشيد خيلي حرف زدم فعلا باي .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 22:43  توسط مامان  | 

باسلام به دوستان خوبم

 سه شنبه هفته پيش عرشيا واكسن 4تا 6 سالگي اش را زد به دو تا دستاش . دو روز تب كرد و دست چپش را تكون نميداد از پنج شنبه بعد از ظهر به بعد شكر خدا خوب شد .

ديروز عقد يكي از دوستان قديمي ام بود خيلي خوشحال شدم ماه و مهربونه اميدوارم خوشبخت بشه . خيلي دوستش دارم . جالبه بگم  بين ما دوستا از همه خوشگلتر و خانمتر اما از هممون ديرتر ازدواج كرد. اوايل بعلت اينكه ميخواست درسش را بخونه خواستگاراش را رد ميكرد . بعد هم خيلي خواستگار هم كفو نمي اومد اما بالاخره شاهزاده سوار بر اسب سفيد اومد . شوهرش شكر خدا بسيار مرد موجه و متيني هستن اميدوارم زندگي سرشار از محبت و شادي و آرامش داشته باشن.

عرشيا از اشتباهاتش خيلي ناراحت ميشه مثلا اگه اشتباه كوچكي بكنه مثلا ليوان آب رو بريزه يا اشتباها يه كلمه اي رو اشتباه ادا كنه  خيلي ناراحت ميشه با اينكه من هيچ وقت بخاطر اينكارا باهاش دعوانكردم . نميدونم چه جوري اين حس را از بين ببرم . اگه راهكاري دارين لطفا راهنماييم كنين.

بعضي وقتا براتون پيش اومده بعد از سالها بفهمين كسي را كه فكر ميكردي خيلي بده بد نيست شايد خوب است . اما كسي را كه فكر ميكردين خوبه ، خوب نباشه شايد بد هم باشه .

يادم باشه درباره ديگران توي ذهنم  قضاوت نكنم .

بچه ها سه شنبه هفته پيش توي يه برنامه تلويزيوني شبكه باران ، درباره بخشي از كارمون صحبت كردم البته 8 نفر بوديم هر كدام توي دو تا بازه 2 دقيقه اي . با اينكه تمرين كرده بودم و پخش زنده هم نبود خيلي هل كردم و نتونستم اونجوري كه ميخوام صحبت كنم . ناخودآگاه با اخم و تند تند صحبت كردم . اميدوارم زمان پخشش كه هنوز اعلام نشده هيچكدام از مديرعامل و معاونين منو نبينن .

از ادارمون چند تا كارت شهر بازي گرفتيم تا حالا دوبار عرشيا را برده ام اما باز هم ميخواد بريم. امروز احتمالا ميريم.

فعلا باي

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 18:57  توسط مامان  | 

سلام به دوستان خوبم

روز پدر را به همه باباهای خوب و مهربون تبریک میگم . امیدوارم سایه پدرهای مهربون همیشه بالای سر همه بچه ها باشه .عرشیا برای باباییش یه پیراهن آبی آسمونی خرید . الهی به سلامتی استفاده کنه .

عرشیا هر روز بعد از دیدن کارتون فوتبالیستها در حالیکه تو خونه توپ رو به در و دیوار شوت میزنه . میره با بابابزرگش ( بابایی من) یکساعتی توی پارکینگ فوتبال میکنه . بیچاره بابام وقتی میاد بالا دیگه حالی نداره از بس عرشیا میدوونتش . تازه بالا هم که میان یکسره از سرو کول بابام بالا میره . متاسفانه چون بابام نازش رو خیلی میخره عرشیا اصلا مراعاتش رو نمیکنه .

از کارتونهای  تلویزیونی  مورد علاقه عرشیا البته بجز سی دی هایی که هرکدوم را هزاربار میذاره . براساس اولویت دوست داشتن: فوتبالیستها- می می- پلنگ صورتی –مستر بین -  برنامه بیست20- جالبه عرشیا زیاد فتیله رو نگاه نمیکنه برعکس من که خیلی دوست دارم .

دیروز کمی حال ندار بودم . عرشیا و باباش میخواستن بریم دریا شنا کنند . من گفتم نمیام حالم خیلی خوب نیست . عرشیا بهم گفت : مامانی همیشه مریضه ؟   من :!!!!!!!!!!  گفتم:فقط امروز رو نمیتونم من که همیشه دوست دارم بیرون بریم . واقعا که بچه ها چه نسبتهایی به آدم نمیدن .

فعلا بای

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 21:52  توسط مامان  | 

سلام به دوستان گلم

دلم براتون تنگ شده بالاخره موفق شدم به تنبلی غلبه کنم و بیام مطلب بنویسم.نمیدونم از چی بگم میخوام موردی بنویسم

1-  عرشیا جونم باشگاه میره آموزش مقدماتی  ژیمناستیک و بسکتبال البته باباییش هم باهاش میره توی همون باشگاه و همون ساعت تا پسری تنها نباشه همسری رشته بدنسازی میره .کلی به عرشیا خوش میگذره بعد از تمرین بعضی روزها بچه ها فوتبال هم میکنند که عرشیا از همه بیشتر کیف میکنه تازه باباش میگه گلزنیش از همشون بهتره قربونش برم من .

2-  از اداره بگم که اتفاق خوب کاریم اتفاق افتاد ما بعد از 9سال کار قراردادی داریم استخدام میشیم . از اول تیرماه حکم استخدامی ما تایید گردید.این اتفاق برام خیلی ارزنده است. البته باراحساسی  این موضوع برام خیلی مهمتره این حرفم رو تنها اون دسته آدمهایی که این مشکل را داشته اند درک میکنند.

3-  همسری هم خوبه یکی از نرم افزارهاش ثبت شد . که من از صمیم قلبم یهش تبریک میگم . الان هم روی یه کار جدید داره کار میکنه البته ایندفعه کار گروهی داره میکنه . که امیدوارم موفق بشه .

۴-    راستی یه دندون بالایی جلویی عرشیا افتاد .بهش میگم: عرشیا بی دندون میخنده میگه : افتاد تو قندون و ...

۵-  یه نظر سنجی بنظرتون برای دیوارهای خونه  رنگ بهتره یا دیوارپوش بلکا یا کاغذ دیواری . بلکا خیلی خوشگله اما شنیدم تمیز کردنش سخته . لطفا راهنماییم کنید .

 

فعلا بای

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 17:33  توسط مامان  |